از دل نرود هر آنکه از دیده برفت

هرکس به تمنایی رفتند به صحرایی*ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

غمینم و تنها ...

 

غمینم و تنها، به خلوت شب ها

شکسته دلم را، جدایی تو

چو شعله ی لرزان، چو آتش سوزان

شرر زده بر جان، جدایی تو

نه برق امیدی،نه نور نویدی

نه صبح سپیدی، در این شب غم

به جان زده آذر،فراق تو دیگر

دلم شده یکسر، لبالب غم

***

عشق تو شد چون دام بلا

کرده پریشان حال مرا

چه چاره کنم با جدایی تو

***

در آتش آهم،دو دیده به راهم

که بی تو اسیر سکوت شبم

بیا به کنارم، ببین شب تارم

بیا که دگر جان بود به لبم

آتشی زده در دل من به خدا

از برای دلم شده درد و بلا

جدایی تو

***

نشسته به راه تو دل نگران

بهار جهان بی تو گشته خزان

نه برق امیدی،نه نور نویدی

نه صبح سپیدی، در این شب غم

به جان زده آذر،فراق تو دیگر

دلم شده یکسر، لبالب غم

***

غمینم و تنها، به خلوت شب ها

شکسته دلم را، جدایی تو

چو شعله ی لرزان، چو آتش سوزان

شرر زده بر جان، جدایی تو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:3  توسط شقایق  | 

 
 
به خورشید گفتم : گرمیت را به من بده

           گفت: دستانش گرمی مرا دارند

  به آسمان گفتم : پاکیت را به من بده

          گفت: چشمانش پاکی مرا دارند

  از دشت سبزی زندگی اش را خواستم

          گفت: زندگی ات سبز تر از اوست

  از دریا بزرگی و آرامشش را خواستم

         گفت: وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم

                    به فکر فرو رفتم ...

     من در قبال دستان گرمت

           چشمان پاکت

                  سبزی زندگی ات

                           بزرگی و آرامش قلبت

                                      وصورت ماهت

                              هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 9:20  توسط شقایق  | 

اونکه یه وقتی تنها کسم بود

تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت و رفت از کنارم

از درد دوریش من بیقرارم

 

خیال می کردم پیشم می مونه

ترانه ی عشق واسم می خونه

خیال می کردم یه همزبونه

نمی دونستم نامهربونه

***

با اینکه رفته ،اما هنوزم 

از داغ عشقش دارم می سوزم

فکر و خیالش همش باهامه

هرجا که میرم جلو چشامه جلو چشامه

دلم می خواد تا دووم بیارم

رو درد دوریش مرحم بذارم

اما نمیشه راهی ندارم

نمی تونم من طاقت بیارم

نمی تونم من طاقت بیارم

***

اونکه یه وقتی تنها کسم بود

تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت و رفت از کنارم

از درد دوریش من بیقرارم 

خیال می کردم پیشم می مونه

ترانه ی عشق واسم می خونه

خیال می کردم یه همزبونه

نمی دونستم نامهربونه

***

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:3  توسط شقایق  |