X
تبلیغات
از دل نرود هر آنکه از دیده برفت

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت

هرکس به تمنایی رفتند به صحرایی*ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

درد عاشقی را دوایی بهتر از معشوق نیست             شربت بیماری فرهاد را شیرین كنید

*************************

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

 در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن

 از دوستان جانی مشکل توان بریدن

************************

رفت از برمن آنكه مرا مونس جان بود          

دیگر به چه امید در این شهر توان بود 

*************************
وان گه كه به تیرم زنی اول خبرم ده

تا پیشترت بوسه دهم دست و كمان را

*************************
یار با ما بی وفایی می کند                    بی گناه از من جدایی می کند

شمع جانم را بکشت آن بی وفا                  جای دیگر روشنایی می کند

*****************************

تا آمدم زحلقه عشقت رها شوم

جذب تو شد نگاهم ودر خود تنیدی ام

**********************

تو مپندار كه خاموشی من            هست برهان فراموشی من

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 19:39  توسط شقایق  | 


در نظر  بازی ما بی خبران حیرانند

                    من چنینم که نمودم ؛ دگر ایشان دانند

*****************************************

مكن در این چمنم سرزنش به خود رویی
چنان كه پرورشم میدهند می رویم

*************************
ماه را گفتم كه یار من كجاست؟
گفت شب ها روی در روی منست
در دل شب هر كجا مهتاب هست
یار تو بازو به بازوی منست

*****************

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 8:8  توسط شقایق  | 


می نویسم بر در و دیوار كویش حال خود

باشد آنرا یار خواند یا كسی گوید به یار

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 7:50  توسط شقایق  | 

من نمی گویم کـه با مـن یــار بـاش

من نمی گویم  مـرا غـمـخــــوار بـاش

من نمی گویم،دگر گفتن بس است

 گفتـن اما هیـچ نشنفتـــن بس اسـت

روزگارت باد شیـــریـن !  شـاد بـاش

دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 7:49  توسط شقایق  | 

 

ما در این شهر غریبیم و دراین ملک فقیر

به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر

من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر 

از من ای خسرو خوبان،تو نظر بازمگیر

****************************

تا جهان باقی و آئین محبت باقی است        شعر حافظ همه جا ورد زبان خواهد بود
هر که از جوی خرابات نخورد آب حیات          گر گل باغ بهشت است خزان خواهد بود

**************************

هزار دشمنم ار میکنند قصدِ هلاک
گرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
 ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی 
یک عمر قناعت نتوان کرد الهی
دیریست که چون هاله همه دور تو گردم
چون بازشوم از سرت ای مه به نگاهی
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی         به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی
غنیمت دان اگر روزی به شادی دررسی ای دل         پس از چندین تحمل‌ها که زیر بار غم کردی
 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 12:48  توسط شقایق  | 


توی راه عاشقی فرصت تردیدی نیست

می دونی تو قلب من نقطه تزویری نیست

گریه شبونه رو جز تو که تسکینی نیست

مثل این شکسته دل هیچ دل غمگینی نیست

************************************

من اگر روح پریشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازی دوران دارم
دل گریان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
در غمستان نفسگیر، اگر
نفسم میگیرد
آرزو در دل من
متولد نشده، می میرد
یا اگر دست زمان درازای هر نفس
جان مرا میگیرد
دل گریان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترین انسانم
به وفای همه بی ایمانم
دل گریان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ایمان دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 12:29  توسط شقایق  | 

23/9/88 طنز

 

خری آمد به سوی مادر خویش     که ای مادر چرا رنجم دهی بیش 

برو امشب برایم خواستگاری     اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا ای پسر جان     تو را من دوست دارم بهتر از جان

میان این همه خرهای خوشگل     یکی را کن نشان چون نیست مشکل

خرک از شادمانی جفتکی زد     کمی عر عر نمود و پشتکی زد

بگفت مادر به قربان نگاهت      به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم من     به زیبایی نباشد مثل او زن

بگفت مادر برو پالان به تن کن     برو اکنون بزرگان را خبر کن

به آداب و رسومات زمانه     شدند داخل به رسم عاقلانه

دو تا پالان خریدند به پای عقدش     به افسار طلا با پول نقدش

خریداری نمودند یک طویله     همانطوری که رسم بود در قبیله

خر عاقد کتاب خود گشایید     وصال عقد ایشان را نمایید 

دوشیزه خرخانم آیا رضایند ؟    به عقد این خر خوشگل درآیند ؟

یکی از حاضرین گفتا به خنده     عروس خانم به گل چیدن برفته

برای بار سوم خر عاقد بپرسید     که خر خانم سرش یکباره جنبید

خران عر عر کنان شادی نمودند     به یونجه کام خود شیرین نمودند

به امید خوشی و شادمانی   برای این دو خر در زندگانی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 15:2  توسط شقایق  | 

 

گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشایی چشم دل، زیباست دل

************************

دلا در عشق تو صد دفترستم
                                             که صد دفتر ز کونین ازبرستم
منم آن بلبل گل ناشکفته
                                        که آذر در ته خاکسترستم

*****************************************

یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا
شعله از توست ، اگر گرم زبانی است مرا

به تماشای تن سوخته ات آمده ام
مرگ من باد كه این گونه توانی است مرا

نه زخون گریه آن زخم ، گزیری ست تو را
نه از این گریه یكریز ، امانی است مرا

باورم نیست ، نگاه تو و این خاموشی؟
باز برگردش چشم تو گمانی است مرا ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 16:27  توسط شقایق  | 

 

همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند ، اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم ...

***************************

نانوا هم جوش شیرین می زند


     بیچاره فرهاد !  ! 

 *************

عشق یک سینه و هفتاد و دو سر می خواهد ....

بچه بازیست مگر ، عشق جگر می خواهد ....

***********************************

من در آغوش تو ای مادر عشق
خوب زاییده شدم
مهر تو بوده در این خانه ی من
شوق یك بوسه به تو
بلبل از ذوق رُخت مستی كنان
گل مریم به آغوش گرفت
گوش جان در حرم بودن تو
سخن وگوهر تو گوش گرفت
من همه عشق شدم
در دو عقل واحساس
وتمامی تن و بودن من
همه را هوش گرفت
من شدم جاری در آن چشمه ی پاك
كه به دشت تو رسد روز وشبم
تو چه سبزی بامهر
من همیشه یك شعر
تابدانی كه دلم
همه ی بودن توست...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 16:18  توسط شقایق  | 

88/9/7

دعایی گر نمی گویی به دشنامی عزیزم كن

كه گر تلخ است شیرین است از آن لب هر چه فرمایی

 *************************************

یک عده به سنگ بودن عادت دارند

از رود شــــــــدن عجیب وحشت دارند

کار شب و روزشان شده زور زدن

دست خودشان نیست ، یبوست دارند !

***************************

مرا خراب کن!

که رستگاری و درستکاری دلم

به دستکاری همین غم شبانه بسته است

که فتح آشکار من

به این شکست های بی بهانه بسته است

**********************************

تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من

بدردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت

**************************

تـا تـب و تـاب مـرا وقت ســرودن حـس کنـی

یک غزل بی تابی ام را با تو قسمت می کنم

********************************

من، خس بی سر و پایم که به سیل افتادم    او که می رفت مرا هم به دل دریا برد

همه دلباخته بودیم و هراسان که غمت        همه را پشت سر انداخت، مرا تنها برد

******************************************************

آن دل که به یـاد تو نبــاشد دل نیـست

قلبی که به عشقت نتپد جز گِل نیست

آن کــس کـه ندارد بسر کوی تو راه

از زندگی بـی ثمـرش حـاصل نیست

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 21:27  توسط شقایق  | 

 

ترو خدا گریه نکن

به خاطر منم شده

بذار خیال کنم دلت راضی به رفتنم شده

گریه کنی نمیتونم اشکات و طاقت بیارم

فدای اشکات عزیزم

آخ که چقدر دوست دارم

میرم ولی پیش چشات عشقمون و جا میذارم

دلم می خواد نرم ولی روی دلم پا میذارم

تو هم می خوای نرم ولی مثله منی پر غرور

مرگ من وقتی برم از پیش تو یه جای دور

خط بکش رو خاطره ها عکسام و پاره کن نبین

من که برای عشقمون کهنه شدم ای نازنین

دست بکش رو اسمونا ستاره ی تازه بچین

من چه کنم بی عشق تو وقتی شدم تنها ترین

من از خدا میخوام کمک کنه فراموشم کنی

منم خوشم که تا ابد عروسک خیالمی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:1  توسط شقایق  | 

 

یار آن بود که صبر کند بر جفای یار
ترک رضای خویش کند در رضای یار

******************************

اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی بهم سازیم و بنیانش بر اندازیم

**********************************

دل گر ره عشق او نپوید چه کند                                     
جان دولت وصل  او نجوید چه کند
آن لحظه که بر آیینه تابد خورشید                           
آیینه انا لشمس نگوید چه کند
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 21:2  توسط شقایق  | 

 

چو ماه از كام ظلمت ها دمیدی

جهانی عشق در من آفریدی

دریغا با غروب نا بهنگام

مرا در دام ظلمت ها كشیدی

****************************

اگر آیی بجانت وا نوازم

اگر نایی به هجرانت گدازم

تو هر دردی كه داری بر دلم نه

بمیرم یا بسوزم یا بسازم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 17:3  توسط شقایق  | 

 

چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن

برای دیگران چون کوه بودن
ولی در چشم خود آرام شکستن

برای هر لبی ، شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن

چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن

به رسم دوستی دستی فشردن
ولی با هر سخن قلبی شکستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش
ولی در بطن خود غوغا نشستن

به غربت دوستان بر خاک سپردن
ولی بر دل امید خانه بستن

به من هر دم نوای دل زند بانگ
چه خوش باشد از این غم خانه رستن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 16:5  توسط شقایق  | 

به تو ای دوست سلام

 

به تو ای دوست سلام
دل صافت نفس سرد مرا آتش زد
کام تو نوش و دلت گلگون باد
بهل از خویش بگویم که مرا بشناسی
روزگاریست که هم صحبت من تنهاییست

 یار دیرینه من درد و غم رسواییست
عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست

ولی افسوس که روحم به تنم زندانیست
چه کنم با غم خویش؟
گه گهی بغض دلم میترکد
دل تنگم زعطش میسوزد
شانه ای میخواهم
که گذارم سر خود بر رویش
و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم
ولی افسوس که نیست...
کاش میشد که من از عشق حذر میکردم

 یا که با این زندگی سوخته سر میکردم
ای که قلبم بشکستی و دلم بربودی

 زچه رو این دل بشکسته به غم آلودی؟
من غافل که به تو هیچ جفا ننمودم

 بکن آگه که کدامین ره کج پیمودم
ای فلک ننگ به توخنجرت ازپشت زدی

به کدامین گنه آخرتو به من مشت زدی؟
کاش میشد که زمین جسم مرا می بلعید

کاش این دهر دو رو بخت مرا برمی چید
آه ای دوست که دیگر رمقی درمن نیست

 تو بگو داغتر از آتش غم دیگر چیست؟
من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش
دیگر ای باد صبا دست زبختم بردار
خبر از یار نیار...
دل من خاک شد و دوش به بادش دادم
مگر این غم زسرم دور شود
ولی انگار نشد
بگو ای دوست چرا دور نشد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 16:2  توسط شقایق  | 

بی تو مهتاب شبی...

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن دیوانه که بودم!

در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید.

یادم آمد که شبی باهم ازآن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی!

ازین عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!

با تو گفتم :

               حذر از عشق ؟

                     ندانم

                سفر از پیش تو ؟

                     هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم             

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم . . . !

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت!

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید.

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم.

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق دل آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم!

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:59  توسط شقایق  | 

 

زندگی تلخ تر از مرگ بود گر تو نباشی

بعد از این مرده حسابم کن و بگذار بمیرم

************************************

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه این که شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو ، غزلم، شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد، خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است

معیار مهر ورزیمان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخو شی و عشق باقی است

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی؛ که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرف های غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

این ها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

این جا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آینه بر دار می زنند

این جا کسی برای کسی، کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم، هرکه بماند مخیّر است

ما می رویم, مقصدمان نا مشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگی ست گر به کسی تکیه کرده ایم

این جا که گرگ با سگ گله برادر است

ما میرویم ، ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون باج به معراج می رویم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:57  توسط شقایق  | 

 

مهر از همه بریدم تا مهربان بمانی

نامهربان تو رفتی با دیگران بمانی

*************************

حاصلی از هنر ِ عشق تو جز حرمان نیست

آه ازین درد كه جز مرگ ِ منش درمان نیست

*******************************

دل جای تو شد وگرنه پرخون کنمش
در دیده تویی وگرنه جیحون کنمش

امید وصال توست جان را ورنه
از تن به هزار حیله بیرون کنمش

**************************

دلـگـیـــر دلـگـیــــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر
از غصـه مـی‌مـیــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر

بـا پـای از ره مـانــده در ایـن دشــت تــب‌دار
ای وای مـی‌مـیــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر

سـوگنــد بر چشمـت که از تـو تــا دم مــرگ
دل بــر نمـی‌گیـــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر

بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست
بی‌جـرم و تقصیــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر

بـا شـهـپــر انـدیـشـــه دنـیـــــا گــردم امـــا
در بـنــد تـقــدیـــرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر

آشــفـــتـــه تــر ز آشـفــتـــگـــــان روزگـــارم
از غــم بـه زنـجـیـرم مـــرا مـگـــذار و مـگـــذر

*******************************

در میان دوستان گرچه كارم شادیست           

ولی آگه نیستند این ادعاها بازیست

*******************************

بدین افسونگری وحشی نگاهی
مزن بر چهره رنگ بی گناهی 

شرابی تو شراب زندگی بخش
 
شبی می نوشمت خواهی نخواهی

********************************

دوری تو کمر را کرده دو تا جانا...

بینی گرم بدینحال هستم چون غلامی

معشوقه ها دو جورند اهل وفا ,یا جفا !

جانا بگو خدارا , تو مایل کدامی ؟

با عاشق وگدایت هرگز مکن تو بازی

رو کن بسوی انصاف,این نیست بیمرامی؟

شعر و نوایم اینبار بگرفت رنگ بویی

زیرا که او ل شعر بردم از تو نامی

با یاد تو روانم پرشور و پرشرار است

گویی که یادونامت بر روح من چو جامی

بی تو دگر دل من عطر گلی نجوید

زیرا که ازتو دارد عطری و خوش مشامی

*********************************

کاش می شد قلب ها آباد بود
کینه و غمها به دست باد بود
کاش می شد دل فراموشی نداشت
نم نم باران هم آغوشی نداشت
کاش می شد کاش های زندگی
گم شوند پشت نقاب بندگی
کاش می شد کاش ها مهمان شوند
در میان غصه ها پنهان شوند
کاش می شد آسمان غمگین نبود
رد پای قهر و کین رنگین نبود
کاش می شد روی خط زندگی
با تو باشم تا نهایت سادگی

*******************************

هزار دشمنم ار می کنند قصد ِهلاک

گرم تو دوستی ، از دشمنان ندارم باک 

مرا امید وصل تو زنده می دارد

و گرنه هر دمم از هجر تست بیم هلاک

****************************************

آرزویم این است

نتراورد اشكی در چشمان تو هرگز

مگر از شوق زیاد

 نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی

عاشق آن كه تو را می خواهد

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت می خواهد...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 15:45  توسط شقایق  | 

 

اگر چه دوست به چیزی نمی خرد ما را         
 به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

******************************

ای برده اختیارم تو اختیار مایی

من شاخ زعفرانم تو لاله زار مایی

*************************

دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد

جان را سپر تیر بلا خواهم کرد

عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام

امروز به خون دل قضا خواهم کرد

**************************************

رهرو آن نیست كه گه تند و گهی خسته رود

رهرو آن است كه آهسته و پیوسته رود ...

******************************

هان مشو نومید چون واقف نهی از سر غیب
             باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

*******************************************

نخواهم بگذرد سوی چمن باد از سر کویش

                          مبادا بوی او گیرد گل و غیری کند بویش

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:20  توسط شقایق  | 

 

تا بــــود در عشــــــــق آن دلبـر گرفــتــاری مرا  
کی بود ممکن که باشد خویشتن‌داری مرا

ســــــود کی دارد به طــــــراری نمودن زاهدی
چون ز مــــن بربود آن دلبر به طــــراری مرا

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 20:8  توسط شقایق  | 

راز عشق...

 

راز اول عشق
راز عشق در تواضع است . این صفت نشانه ی تظاهر نیست. بلکه نشان دهنده ی احساس و تفکری قوی است. میان دو نفری که یکدیگر را دوست دارند ، تواضع مانند جویبار آرامی است که چشمه ی محبت آنها را تازه و با طراوت نگه میدارد.

راز دوم عشق
راز عشق در احترام متقابل است. احساسات متغیرند، اما احترام دو طرف ثابت می ماند. اگر عقاید شریک زندگی ات با عقاید تو متفاوت است، با احترام به نظرهایش گوش کن . احترام باعث می شود که او بتواند خودش باشد.

راز سوم عشق
راز عشق در این است كه به یكدیگر سخت نگیرید . عشقی كه آزادانه هدیه نشود ، اسارت است .

راز چهارم عشق
راز عشق در این است كه رابطه تان را مانند یك باغ با محبت تزیین كنید . "بذر علاقه ها و عقیده های تازه بكار كه زیبایی بروید". ضمنا" فراموش نكن كه باغ را باید هرس كرد ، مبادا غنچه های گل پوشیده از علف های هرزه ی عادت ها شود . برای آنكه عشق همواره با طراوت بماند ، باید به آن مثل هنر ، خلاقانه نگاه كرد.

راز پنجم عشق
راز عشق در خوش مشربی است . شوخی با دیگران را فراموش نكن ، در ضمن مراقب شوخی ها هم باش . شوخی ناپسند نكن . شوخی باید از روی حسن نیت باشد ، نه نیشدار.

راز ششم عشق
راز عشق در این است كه هر روز كاری كنی كه شریك زندگیت را خوشحال كند ، كاری مثل دادن هدیه ای كوچك ، تحسین ، لبخندی از روی محبت. نگذار كه جویبار محبت تان از كمی باران ، بخشكد .

راز هفتم عشق
راز عشق در این است كه حقیقت اصلی عشق ، یعنی تفكر را از یاد نبری. آیا یك رابطه ی دراز مدت ، مهمتر از اختلافات كوچك و زود گذر نیست ؟

راز هشتم عشق
راز عشق در این است كه مانع بروز هیجانات منفی در وجودت شوی ، و صبر كنی تا خونسردی را دوباره به دست آوری. با این كه احساس جلوه ی الهام است ، اما شخص عصبانی نمی تواند چیز ها را با وضوح درك كند. قلبت را آرام كن تنها به این وسیله می توانی چیز ها را همان طور كه هستند ، دریابی .

راز نهم عشق
راز عشق در این است كه طرف مقابلت را تحسین كنی. هرگز با فرض این كه خودش این چیزها را می داند ، از تحسین كردن غافل مشو . مشكلی پیش نخواهد آمد اگر بارها با خلوص نیت بگویی : دوستت دارم. گرچه احساسات بشری به قدمت نسل بشر است ، اما كلمات همواره تازه و جوان خواهند ماند .


راز دهم عشق

راز عشق در این است كه در سكوت دست یكدیگر را بگیرید. كم كم یاد می گیرید كه بدون كلام رابطه برقرار كنید .

راز یازدهم عشق
راز عشق در این است كه به عشق ، بیش از یكدیگر احترام بگذارید ، زیرا عشق هدیه ی ازلی خداوند است .

راز دوازدهم عشق
راز عشق در توجه كردن به لحن صداست. برای تقویت گیرایی صدا ، باید آن را از قلب بیرون بیاوری ، سپس رهایش كنی تا بلند شود و به سمت پیشانی برود . تارهای صوتی را آرام و رها نگه دار . اگر احیایات قلبی ات را به وسیله ی صدا بیان كنی ، آن صدا باعث ایجاد شادی در دیگری خواهد شد.



راز سیزدهم عشق
راز عشق در این است كه از یكدیگر انتظارات بیجا نداشته باشید ، زیرا نقص همواره جزء لاینفك بشر است . ذهنت را برای ارزشهایی متمركز كن ، كه شما را به یكدیگر نزدیك تر می كند ، نه برای مسائلی كه بین شما فاصله می اندازد.

راز چهاردهم عشق
راز عشق در این است كه حس تملك را از خود دور كنی. در حقیقت هیچ كس نمی تواند مال كسی شود. شریك زندگیت را با طناب نیاز نبند. گیاه هنگامی رشد می كند كه آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده كند .

راز پانزدهم عشق
راز عشق در این است كه شریك زندگیت را در چارچوبی كه خودت می پسندی حبس نكنی. عیبجویی باعث تباهی می شود. همه چیز را همان طور كه هست بپذیر ، تا هر دو شاد باشید. قانون طلایی این است : نقاط قوت را تقویت كن ، و ضعف ها را ، نه تقویت كن نه تقبیح. هرگز سعی نكن با سوزاندن ، جلوی خونریزی زخم را بگیری .

راز شانزدهم عشق
راز عشق در این است که هنگام سوء تفاهم ، فقط به این فکر نکنی که طرف مقابل چه طور ناراحتت کرده است. در عوض به راه حلی فکر کنی که در آینده از بروز سوء تفاهمی مثل آن جلوگیری کند .

راز هفدهم عشق
راز عشق در این است که هیچ کدام خود را معلم دیگری ندانید. به عبارت دیگر از این که می توانید از یکدیگر یاد بگیرید ، سپاسگذار باشید .

راز هجدهم عشق
راز عشق در این است که وقتی پیشنهادی به نظرت می رسد ، به نیاز خودت برای بیان آن فکر نکنی ، بلکه به علاقه ی دیگری به شنیدن آن فکر کنی. اگر لازم بود ، حتی ماه ها صبر کن تا آمادگی شنیدن آنچه را می خواهی بگویی پیدا کند .

راز نوزدهم عشق
راز عشق در این است که باورها ، آرمان ها و اهداف تان را با یکدیگر در میان بگذارید .

راز بیستم عشق
راز عشق در آرامش است ، زیرا آرامش باعث تکامل عشق می شود ، عشق ، هوای نفس و احساسات شدید نیست. عشق انسان ها نسبت به یکدیگر باز تابی از عشق ازلی است و خداوند آرامش کامل است .


راز بیست و یکم عشق
راز عشق در این است که در وجود یکدیگر عاشق خدا باشید ، تا همواره علی رغم همه ی اشتباهات ، تشنه رسیدن به کمال باشید ، چرا که بشر همواره علی رغم موانع فراوان ، سعی می کند به سمت آرمان های جاودانه حرکت کند .

راز بیست و دوم عشق
راز عشق در این است که محبت تان را بسط دهید تا تبدیل به عشق واقعی میان دو انسان شود. سپس آن عشقی را که دست پرورده پروردگار است بسط دهید ، تا بشریت و کل مخلوقات را در بر گیرد .

راز بیست و سوم عشق
راز عشق در این است که به دیگری لذت ببخشی ، ولی عشق را برای لذت نخواهی. زیرا عشق حقیقی هوی و هوس نیست. هر چه نفس قوی تر باشد ، تقاضاهایش بیشتر می شود و هرچه تقاضاهای نفس بیشتر باشند ، خودپرستی را در تو بیشتر تقویت می کنند. عشق چهره ی واقعی خود را در ملایمت و مهربانی آشکار می کند ، نه در لذت جویی .

راز بیست و چهارم عشق
راز عشق در مراعات حال دیگری است. هر قدر ملاحظه حال دیگران را می کنی ، کسی را که دوست داری بیشتر ملاحظه کن .

راز بیست و پنجم عشق
راز عشق در آن است که جاذبه های خود را با دیگری قسمت کنی. جاذبه ، نیرویی لطیف و نافذ است که از دیگری دریافت می کنی. این نیرو تنها با بخشش رشد می کند .

راز بیست و ششم عشق
راز عشق در ایجاد تنوع در زندگی است. نگذار که روزمرگی ها مثل سیم های کوک نشده ی ساز، نغمه ی زندگی عاشقانه تان را به نوایی غم انگیز تبدیل کند .

راز بیست و هفتم عشق
راز عشق در این است که در هر فرصتی کنار یکدیگر آرام بگیرید ، با هم باشید ، و افکارتان را با یکدیگر در میان بگذارید . لازم نیست برای سرگرم شدن حتما" از محرکات خارجی استفاده کنید . قرار بگذارید که بیشتر با هم تنها باشید ، تا بتوانید خودتان باشید .

راز بیست و هشتم عشق
راز عشق در این است که با زمانه کنار بیایید . مایع عشق تان را طوری نگه دارید که بتوانید گودال هایی را که زندگی پیش پایتان می گذارد ، پر کنید .

راز بیست و نهم عشق
راز عشق در این است که به محبوبتان قدرت آرامش بدهید و از او قدرت و آرامش دریافت کنید ، اما نه با اصرار .

راز سی ام عشق
راز عشق در استواری است. در فصول مختلف زندگی ، عشق تان را مانند کوه بلندی استوار ، مانند خاک حاصلخیزی پر ثمر و مانند آفتاب چنان در مرکزیت نگه دارید ، که همه ی ستارگان گسترده زمان و فضا به دور آن گردش کنند .

راز سی و یکم عشق
راز عشق در این است که بیشتر با نگاه حرف بزنی ، زیرا چشم ها پنجره های روح هستند. اگر هنگام صحبت از نگاه استفاده کنی ، مثل آن است که پنجره ها را با پرده های زیبا بیارایی و به خانه گرما و جذابیت ببخشی .

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 19:58  توسط شقایق  | 

 

شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی

*******************************

از کوی وفا به سنگ دورم کردند           در خانه غم زنده به گورم کردند
 بگشایم اگر سینه به پیش تو شبی        بینی که چه با دل صبورم کردند

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 20:33  توسط شقایق  | 

 

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده گزند مباد

************************

نفسي وقت بهارم هوس صحرا بود
با رفيقي دو که دايم نتوان تنها بود
خاک شيراز چو ديباي منقش ديدم
وان همه صورت شاهد که بر آن ديبا بود
پارس در سايه اقبال اتابک ايمن
ليکن از ناله مرغان چمن غوغا بود
شکرين پسته دهاني به تفرج بگذشت
که چه گويم نتوان گفت که چون زيبا بود
يعلم الله که شقايق نه بدان لطف و سمن
نه بدان بوي و صنوبر نه بدان بالا بود
فتنه سامريش در نظر شورانگيز
نفس عيسويش در لب شکرخا بود
من در انديشه که بت يا مه نو يا ملکست
يار بت پيکر مه روي ملک سيما بود
دل سعدي و جهاني به دمي غارت کرد
همچو نوروز که بر خوان ملک يغما بود
  
                   برگرفته شده از:http://www.parset.com/CULTURE/Poems/ShowPoem/?cat=1&poet=1&PoemID=9854
 
 
+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 20:2  توسط شقایق  | 

خراب عشق

 

ساقیا امشب پر از دردم خرابم کن
سیه مستـم نما سیر از شرابم کـن
قدح پر کن که کام از جام برگیرم
زخود بی­خود نما ساقی کبابم کن
نه از دلبـر گرفتم کام نه از سـاغر
دگر ساقی مرا مجنون خطابم کن
بـریز باده به کـام ایـن دل ناکـام
سحر­چون­آفتاب­آمد­مرا­دعوت­به­خوابم­کن
که من در خواب گیرم کام از دلبر
بدین راضی شدم ساقی خرابم کن

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:39  توسط شقایق  | 

 

مه نور از آن گرفت کز شب نرمید

گل بوی از آن یافت که با خار بساخت

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:34  توسط شقایق  | 

 

هر غنچه که سر زد ز دم باد بهاری

مهری به لب از پسته‌ی خندان تو دارد

هر لاله نو رسته که بشکفت در این باغ

داغی به دل از عارض رخشان تو دارد

جمعیت خاطر ندهد دست کسی را

کاشفتگی از زلف پریشان تو دارد

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:33  توسط شقایق  | 

 

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهلست تحمل نکنم یار جدایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:26  توسط شقایق  | 

 

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:25  توسط شقایق  | 

 

آمدی با تاب گیسو تا که بیتابم کنی

زلف بر یک سو زدی تا غرق مهتابم کنی

آتش از برق نگاهت ریختی بر جان من

خواستی تا در میان شعله ها آبم کنی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:24  توسط شقایق  | 

 

تویی آن گل که دست باغبانت

به تر دستی در این گلشن نهادست

به کار او جز این عیبی نبینم

که در آغوش من جایت ندادست

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 19:19  توسط شقایق  |